تبليغاتX
کانادا سرزمین آرزوها

کانادا سرزمین آرزوها
خاطرات مهاجرت
نويسندگان
بالاخره رسیدیم بعد از 4 سال شایدم بیشتر 

اولش که خیلی خوب نبود خیلی خسته بودیم تقریبا دو روز بود که نخوابیده بودیم تازه وقتی رسیدیم ساعت 3 بعد از ظهر بود .

تا اومدیم قسمت مهاجرت نوبتمون بشه و فرمها رو پر کردیم ساعت شد 7 

دو شب منزل یکی از اقواممون بودیم که از همینجا نهایت تشکر رو از خودشون و همسر گرامی شون دارم .

بعد از اون هم یک ماه رو تو یک خونه 1/2 و2 بودیم .

روزهای اول به کارهای اداری رسیدیم ولی 2 هفته ای مشغول پیدا کردن خونه شدیم تقریبا روزهای آخر موفق شدیم یک خونه خوب با قیمت مناسب توی محله NDG پیدا کنیم .

کارهایی که بدو ورود باید انجام میدادیم :

1- گرفتن شماره بیمه اجتماعی sin 

2- ثبت نام برای کلاسهای زبان 

3- باز کردن حساب بانکی 

4- درخواست برای کارت maladie که البته تا قرارداد اجاره خونه نداشته باشید نمیتونید درخواست بدید .توصیه میکنم روزی که میخواهید برید ظاهر مرتب و تر وتمیز داشته باشید چون همونجا ازتون عکس میگیرند ( ناقابل حدود 11 دلار )

فکر میکنم همینها بود اگه بازم چیزی یادم اومد اضافه میکنم .


 

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:10 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
این روزها واقعا روزهای وحشتناکی هستند به خاطر کار زیاد و سر درگمی در انجامشون .

از طرف دیگه هم این کلاس زبان شده واسم قوز بالا قوز نه میرسم بخونم نه تکالیفمو انجام بدم تازه هر روز واسه اینکه بچه رو کجا بگذارم غصه دارم .

مامانم هم هنوز کاملا حالش خوب نشده معمولا هر روز هفته سراغ اون هم میرم .

خلاصه کم کم داره باطریم تموم میشه .

خونه رو اجاره دادیم کلی از وسیله هارو کارتون پیچی کردیم خونمون یک کمی شبیه بازار شامه ( هنوز نه کاملا ) دیگه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می شیم  امیدوارم راهی که میریم  راه درستی باشه .

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 10:29 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
بسیار بسیار متشکرم (با لهجه زیزی گولو بخوانید) از لطف و مرحمت و خوشامد گویی بعضی از دوستان شریف (بزن اون دست قشنگه رو )

که کانادا را هم ارث پدری به حساب آورده ما رو راه نمیدن (ای ول مرام ایرانی )

دلمون به کیا خوشه


(( سه شنبه 4 بهمن1390 ساعت: 1:2 توسط:notwelcomingyou

vayyyyyy baz ham yek irani dighe miyad canada.. baba be khoda ma az iraniha farar kardim omadim

canada hala canadashodeh pore irooni

بله این هم مرحمت یکی از دوستان بود که اینگونه به ما رسید 

واقعا نمیدونم چی باید بگم اگه شما میدونید لطفا جواب بدبد .

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 14:20 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
بالاخره گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی 

بله چشم ما هم به جمال ویزا و برگه های لندینگروشن شد .

البته طبق معمول با ایراد و اشکال و اعصاب خوردی فراوان 

پنج شنبه هفته گذشته یک اتفاق عجیب افتاد ما خونه نبودیم شب که پیغامهای تلفن رو چک میکردم دیدم از سفارت توی دمشق زنگ زدند . پرسیده بودند که میخواهیم ویزاهاتون رو بفرستیم ولی مشخص نیست شما پاسپورتهاتون رو با چه پستی ارسال کردید .

خلاصه روز جمعه زنگ زدم و براشون پیغام گذاشتم یک ایمیل هم برای محکم کاری فرستادم .

دوباره شنبه زنگ زدم خبری نبود یک شنبه با مکافات تمام (همش اشغال بود ) 3 بار موفق شدم تلفنشون رو بگیرم ولی باز هم رو پیغام گیر بود .

خلاصه دیگه بی خیال شدم تا دوشنبه ظهر یک خانمی از سفارت تو تهران تماس گرفتند و گفتند پاکتتون از سوریه رسیده 

ولی با چه پستی بفرستیم که بهشون توضیح دادم اون خانم محترم هم گفتند همین امروز تحویل پست مورد نظر میدهیم .

تا چهار شنبه منتظر شدم خبری نشد دوباره تلفن زدنها شروع شد به سفارت به پست به سفارت به پست 

قربونشون برم کارمندهای محترم سفارت کانادا در تهران که چقدر مودب و کار راه انداز هستند 

تا ساعت 4 بعد از ظهر که به پست زنگ زدم پاکت نازنین بنده گم شده بود تا نهایتا با همت مسیولان محترم پست TNT پاکت پیدا شد 

و دیروز با تحویل 15000 تومان ناقابل بالاخره به مقصد رسید .


[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 12:45 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
  دو روز پیش تو راه پله متوجه یک پاکت شدم وقتی برش داشتم دیدم از سفارته !!!!

خیلی تعجب کرده بودم و در عین حال ترسیده بودم آخه ما دیگه منتظر نامه نبودیم .  

با عجله بازش کردم ولی نمیتونستم بخونم فقط دنبال عبارتهایی مثل متاسفانه یا قبول نشدید یا یک همچین چیزهایی میگشتم که یکدفعه متوجه شدم 4 برگ CSQشدم  


تازه یادم اومد چی شده اعتبار CSQهامون تموم شده بود و من یادم نبود .(هر چند اگه یادمم بود خیلی فرقی نمی کرد دیگه محال ممکن بود بخوام برای اینها هم نامه نگاری کنم )

به هر حال این هم از این تا ببینیم ویزا کی میاد 

P.S: ماشینمون هم فروختیم و تو گرونی دلار خریدیم .  

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 13:13 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
این روزها علاوه بر نگرانی در مورد ویزا ها یک اضطراب عجیبی شب و روز دنبالمه .

فقط اونهایی که بچه دارند حال منو میفهمند .

واقعا یک همچین تغییر بزرگی در زندگی یک آدم بالغ تنها خیلی سخته و خیلی زمان میبره تا آدم باهاش کنار بیاد چه برسه به اینکه بچه هم داشته باشی تازه بچت خیلی خیلی کوچک باشه و نیاز به مراقبت شبانه روزی هم داشته باشه .

از اینها گذشته من اینجا تمام روزم کنار پسرم میگذره و اون از این بابت هیچ کمبودی حس نمیکنه تازه دور و برم به حد کافی شلوغ هست که تو بزرگ کردن بچه احساس خستگی نکنم ولی اونحا چی ؟ 

به علاوه پسرم خیلی به مادربزرگها و پدر بزرگهاش و کلا تمام اطرافیانی که بهش محبت میکنند وابسته است وقتی بریم واقعا تنها میشه .


به هرحال امیدوارم زندگی جدید برامون به سختی که خودشو نشون میده نباشه .


[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 10:58 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
با خوشحالی میخواستیم مدارک رو پست کنیم که ...

بله از اونجایی که تو کار ما باید همیشه یک اماییی وجود داشته باشه این دفعه هم یک موضوع تازه اتفاق افتاد .

...

..

.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:20 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
بلافاصله بعد از رسیدن به ایران کارهای مدیکال را انجام دادیم و مدارک فرستاده شد .

حدود دو ماه بعد یک نامه از طرف سفارت بدستمان رسید که مدارکتون ناقصه و دقیقا به همون دو مورد اشاره کرده بود .

با ناراحتی و عذاب وجدان ( چون توی سفارت چند بار شوهرم بهم گفته بود این مواردو سوال کن و من گوش ندادم ) دوباره براشون پست کردم .

همچنان منتظر بودیم که باز خبر رسید باید همه مدارک رو با هم برامون بفرستید نه تک تک !!!!!!!!!

چاره ای نبود دوباره از اول همه رو فرستادم .

حدود 2 ماه بهد دوباره یک نامه اومد که اینبار پرونده رفته بک گراند چک و اصلا مشخص نیست روندش چقدر طول میکشه (ای خدا خفتون کنه) اصلا پیگیری نفرمایید . در آخر هم از صبر و درک ما کمال تشکر را به عمل آورده بودند .

دیگه هیچ کار نمیشد کرد عملا ناامید شده بودیم تصمیم گرفتیم که یک تغییرات کلی تو خونه و زندگیمون بدیم تا اینکه ....

یک ماه پیش در کمال ناباوری نامه اومد که پاسپورت ها و دوتا عکس بفرستید برای ویزا 

ادامه قصه پست بعدی .....

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 12:48 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
فکر کنم اگه خدا بخواد کارها داره کم کم جور میشه 

البته طبق معمول همیشه به همین راحتی ها هم نبود هنوز هم کاملا مشخص نیست ولی یک جورایی دیگه از بلاتکلیفی در اومدیم .

ما با یک بچه شش ماهه اوایل اردیبهشت سال 90 تازه درگیریهای سوریه شروع شده بود راهی دمشق شدیم .

فقط خودتون فکرشو بکنید مسافرت با یک نوزاد شش ماهه چقدر سخته

فردای روزی که رسیدیم رفتیم دفتر مهاجرت تا براشون شرح دادم واسه چی اومدیم رسید پستیمو خواستند تا مطمئن نشدند که براشون مدارک فرستادیم قبول نکردند.

ما فکر میکنیم فقط ادارات اینجا بی در و پیکر و هردمبیله نه جونم دفترشون تو سوریه که از بینظمی چیزی از ادارات خودمون کم نداشت .

خانمه تو دریایی از پرونده نزدیک 3 ربع ساعت گشت تا مدارک پستی ما رو پیدا کرد .

خدا رو شکر CSQ صادر شد ولی برای تحویل الباقی مدارک به سفارت دیر شده بود خلاصه دوباره برگشتیم هتل تا فردا .

صبح زود رفتیم سفارت ولی گفتند تا ساعت 10 باید صبر کنید خوب بود پسرم خواب بود والا کچلمون میکرد .

موقعی که خواستم مدارکو تحویل بدهم دو تا مدرک خواسته بودند که اون موقع به نظرم بی معنی اومدند بهشون تحویل ندادم اونها هم چیزی نخواستند منشی گفت منتظر باشید اگه فرمهای مدیکالتون آماده بود ببرید .

ما هم با خوشحالی دیگه اصلا راجع به اون دوتا مدرک چیزی نگفتیم .

فرمهای مدیکال را گرفتیم و با خوشحالی برگشتیم و بقیه مسافرتمون به خرید و دیدن جاهای تاریخی گذشت (چون قبلا هم اومده بودیم بازارها رو خوب بلد بودیم )

الباقی قصه پست بعدی ....

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 14:52 ] [ مهاجركانادا ] [ ]
ما همچنان منتظر مدیکال بودیم که فهمیدیم داریم بچه دار میشیم.

این بود که طی یک نامه کوتاه به اطلاع اداره محترم مهاجرت رساندیم اونها هم گفتند باید صبر کنید بعد از دنیا اومدن بچه یک سری مدارک به انضمام csq بچه رو برامون بفرستید حالا ما هرچی نامه میزنیم ایمیل میفرستیم فکس میزنیم کسی جواب ما رو نمیده که این csq نازنین رو از کجا بیاریم.

خلاصه دفتر ویزا هم به ما 90 روز فرصت تکمیل مدارک داده بود در غیر این صورت کل درخواست ما رد می شد.

یک هفته به اتمام فرصت ما دوباره راهی سوریه شدیم .....

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 14:11 ] [ مهاجركانادا ] [ ]

درباره وبلاگ

من يك متقاضي مهاجرت به كانادا هستم .
از تابستان سال 86 با همسرم تصميم به مهاجرت گرفتيم .
در اين وبلاگ از خاطراتم و تا اونجائي كه اطلاعاتم اجازه بده از راه و روشهاي مهاجرت بنويسم .
امکانات وب