و به پایان آمد این دفتر ........

بالاخره گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی 

بله چشم ما هم به جمال ویزا و برگه های لندینگروشن شد .

البته طبق معمول با ایراد و اشکال و اعصاب خوردی فراوان 

پنج شنبه هفته گذشته یک اتفاق عجیب افتاد ما خونه نبودیم شب که پیغامهای تلفن رو چک میکردم دیدم از سفارت توی دمشق زنگ زدند . پرسیده بودند که میخواهیم ویزاهاتون رو بفرستیم ولی مشخص نیست شما پاسپورتهاتون رو با چه پستی ارسال کردید .

خلاصه روز جمعه زنگ زدم و براشون پیغام گذاشتم یک ایمیل هم برای محکم کاری فرستادم .

دوباره شنبه زنگ زدم خبری نبود یک شنبه با مکافات تمام (همش اشغال بود ) 3 بار موفق شدم تلفنشون رو بگیرم ولی باز هم رو پیغام گیر بود .

خلاصه دیگه بی خیال شدم تا دوشنبه ظهر یک خانمی از سفارت تو تهران تماس گرفتند و گفتند پاکتتون از سوریه رسیده 

ولی با چه پستی بفرستیم که بهشون توضیح دادم اون خانم محترم هم گفتند همین امروز تحویل پست مورد نظر میدهیم .

تا چهار شنبه منتظر شدم خبری نشد دوباره تلفن زدنها شروع شد به سفارت به پست به سفارت به پست 

قربونشون برم کارمندهای محترم سفارت کانادا در تهران که چقدر مودب و کار راه انداز هستند 

تا ساعت 4 بعد از ظهر که به پست زنگ زدم پاکت نازنین بنده گم شده بود تا نهایتا با همت مسیولان محترم پست TNT پاکت پیدا شد 

و دیروز با تحویل 15000 تومان ناقابل بالاخره به مقصد رسید .


 جدید CSQ

  دو روز پیش تو راه پله متوجه یک پاکت شدم وقتی برش داشتم دیدم از سفارته !!!!

خیلی تعجب کرده بودم و در عین حال ترسیده بودم آخه ما دیگه منتظر نامه نبودیم .  

با عجله بازش کردم ولی نمیتونستم بخونم فقط دنبال عبارتهایی مثل متاسفانه یا قبول نشدید یا یک همچین چیزهایی میگشتم که یکدفعه متوجه شدم 4 برگ CSQشدم  


تازه یادم اومد چی شده اعتبار CSQهامون تموم شده بود و من یادم نبود .(هر چند اگه یادمم بود خیلی فرقی نمی کرد دیگه محال ممکن بود بخوام برای اینها هم نامه نگاری کنم )

به هر حال این هم از این تا ببینیم ویزا کی میاد 

P.S: ماشینمون هم فروختیم و تو گرونی دلار خریدیم .  

دل نگرانی ها

این روزها علاوه بر نگرانی در مورد ویزا ها یک اضطراب عجیبی شب و روز دنبالمه .

فقط اونهایی که بچه دارند حال منو میفهمند .

واقعا یک همچین تغییر بزرگی در زندگی یک آدم بالغ تنها خیلی سخته و خیلی زمان میبره تا آدم باهاش کنار بیاد چه برسه به اینکه بچه هم داشته باشی تازه بچت خیلی خیلی کوچک باشه و نیاز به مراقبت شبانه روزی هم داشته باشه .

از اینها گذشته من اینجا تمام روزم کنار پسرم میگذره و اون از این بابت هیچ کمبودی حس نمیکنه تازه دور و برم به حد کافی شلوغ هست که تو بزرگ کردن بچه احساس خستگی نکنم ولی اونحا چی ؟ 

به علاوه پسرم خیلی به مادربزرگها و پدر بزرگهاش و کلا تمام اطرافیانی که بهش محبت میکنند وابسته است وقتی بریم واقعا تنها میشه .


به هرحال امیدوارم زندگی جدید برامون به سختی که خودشو نشون میده نباشه .