نوستالژي دلچسب
اتاق ele
ظهر تابستون
پله هاي آجري زيرزمين تاريك
مرغ سفيده و جوجه هاش توحياط
ستاره دريائي يادگاري دائي از خارك
سنگفرشهاي چارخونه سياه وسفيد و لي لي كردن ما
عروسكهاي دست و پا كنده چشم درومده
تلويزيون ناسيونال سياه وسفيد
دوچرخه آبي كه مدام بايد بايستي زنجيرشو بندازي
سر زانوهاي زخمي
فرياد مامان كه بسه ديگه بيا تو خونه
و التماس من كه مامان يك كم ديگه
بيسكوئيت ترد و پفك مينو
باغچه و دست و پاي گلي
ماكاروني داغ و نوشابه كه بدو از سر كوچه ميخريديم
صداي بارون بارونه ويگن ميپيچه تو گوشم و تمام اين خاطرات كهنه و عزيز و برام زنده ميكنه ...
خوشا كودكي و حال و هواي نابش ...............
پ ن : راستي بچه هاي ما وقتي بزرگ ميشند چي دارند كه از كودكيشون بگند ؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 16:8 توسط مهاجركانادا
|